بشین تابرات حناببندم...

شب آخر بہ همسرم گفتم:
گرچہ نمیدونم زمان عملیات چہ شبی است،
اما
بشین تا برایت حنـا ببندم?
روے مبل،
ڪنار بوفه نشست
و موها،محاسن و پاهایش را حنـا بستم …?
مسواڪش را ڪہ دیگر لازم نداشت بیرون انداخت و مسواڪ دیگرے برداشت!
اما
من مسواڪ قبلی اش را برداشتم و گفتم مے خواهم یادگارے بماند..?
گاهے انگار برخے احساسات خبر از وقوع اتفاقات مهمی میدهد?

تا صبح خوابم نمے برد
و به همسرم ڪہ خوابیده بود نگاه مےڪردم تا ببینم نفس مے ڪشد?
ساعٺ چهار بامداد?
صبحانہ آماده ڪردم و وقٺ رفتن
سہ بار در ڪوچہ ب پشت سرش نگاه ڪرد
چہره خندانش?
را هیچ وقت فراموش نمےڪنم??

#شهید_حمید_سیاهکلی_مرادی?

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است
نظر دهید

آدرس پست الکترونیک شما در این سایت آشکار نخواهد شد.

URL شما نمایش داده خواهد شد.
بدعالی
This is a captcha-picture. It is used to prevent mass-access by robots.